پرسه های شاعرانه
امشب هزارمین شب است که خوابم نمی برد،بعد از غروب چشمهای تو در شهر باورم
روزی هزار دفعه نفس می کشم فکر می کنم با رنگ چشمای تو زندگیو جوری که هس می کشم تو این روزا که زیر بارون غم روی سرم یه سقف پوشالیه پیش خودم حس می کنم با منی با اینکه جات کنار من خالیه دستتو می گیرم و توی شعرم تا ته جاده رو قدم می زنم بهت میگم اشاره کن عزیزم تموم دنیا رو بهم می زنم تازه می فهمم تو خودم گم شدم با اینکه وقتی واسه گم شدن نیست یکی داره زندگیمو می بره کسی که دستتو گرفته من نیست قصه من به آخرش رسیده حتی خیالت واسه من زیاده دیگه قدم نمی زنی تو شعرم وقتی که موهات توی دست باده می خوای بگی دروغه هرچی دیدم راست و دروغ حرفتم مهم نیست وقت خداحافظیه که دیگه حتی اگه عاشقتم مهم نیست از آب، برایش آبرو کافی بود آن لحظه عطش برای او کافی بود شاید که لبی تشنه نمی ماند آن روز یک مشک و یک دست عمو کافی بود آنقدر که اشک از نگاهش بارید وقتی که دلم به حال چشمانش سوخت عینک زدم و آینه هم من را دید! خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزوهای منی کاش یکی از آرزوهای تو باشم
آسمان نگاه من ابری ست،شوق پرواز در دلم مرده ست آبی چشم های تو انگار،در نگاه کسی گره خورده ست ...لحظه ها را ورق زدم شاید،حس کنم با تو هستم اما نه دستم از خاطرات کوتاه و،قلبم از روزگار آزرده ست توی این روزهای وهم آلود،غرق تشویشم ونمی دانی می نشیند کسی شبیه تو، در کنار منی که افسرده ست باز هم در اتاق تاریکم،طرحی از صورت تو ظاهر شد طرحی از صورتی که من را از،یاد چشمان آبی اش برده ست فصل پاییز عمر من انگار،سر رسید و هنوز هم باقی ست سرخی عشق بی سرانجامم،در خیال گلی که پژمرده ست قسمتم این شده که دور از تو،راهی جاده غزل باشم آخر شعر باید این باشد،شاعر از ابتدا بدآورده ست باران شروع قصه پاییز زندگیست می بارد و برای دلم غم می آورد چشمم حریف خاطره هایم نمی شود وقتی که ابر پیش غمم کم می آورد
یک لحظه در چشمان او دنیا به هم ریخت شب را به ساحل داد و یادت را قدم زد تا عاقبت آرامش دریا به هم ریخت هی واژه روی شانه های شعر چید و تصویری از تو نقش بست اما به هم ریخت پاییز در چشمش ورق خورد و نبودی وقتی زمستان خواب یلدا را به هم ریخت رد نگاهت زیر پای برف ماند و رویای دیدار تو در فردا به هم ریخت خواهش می کنم اول فایل صوتی رو دانلود کنید من خودم خیلی دوسش دارم و فکر می کنم به دانلودش می ارزه دو پیک از دل سنگر هوای سرد پاییزی...درست اول آذر دوباره قصه تلخی،شروع می شد از آخر شبانه یک زن تنها،سکوت را بغل کرده در انتظار فرزندی،که دور مانده از مادر زنی درون آیینه،براش نامه می خواند ببین...نوشته می آید،وَ هر دوشان بر این باور- - نگاه می کنند آرام،به چشمهای عکسی که همیشه طاقچه آن را،نشانده است روی سر ولی تمام شب تا صبح،تن حیاط می لرزید وَ صبح جور دیگر بود،صدای سنگ رویِ در عصا دوباره دستش را،به دست سردِ مادر داد که او به سمت در می رفت،وَ از همیشه عاشق تر هوای سرد پاییزی...سکوت مبهم کوچه دو مرد خسته و زخمی،دو پیک از دل سنگر یکی پلاک در دست و ،یکی چفیّه و سربند نگاه خیره هر دو،به چشمهای یکدیگر سلام مادرم...مادر،خودش قضیه را فهمید چقدر سخت وغمگین بود،شروع دوم آذر وقتی که قلبت دل شکستن را بلد شد یک باره در دریای ذهنم جزر و مد شد اویی که پا در کفشهای سایه اش داشت از کوچه چشمان تو با خنده رد شد وقتی نگاه آینه مبهوت بود و می دید آن چیزی که گفتم می شود، شد باران زد و با ضربه هایش باز نشکست بغضی که در راه گلو هر بار ،سد شد گلواژه های شعرهایم زیر باران گلهای خشکی توی آغوش سبد شد اخموترین بیتی که ابروهات بودند روی نگاهت ماند و احساسم لگد شد من پا به پای بیت هایم رفتم اما خورشید چشمت با غزل آنقدر بد شد – - تا در شب شعر خودم یخ بستم و بعد شهری پر از اخبار مرگی مستند شد
| قالب جدید وبلاگ پارس اسكين |









